شمارهٔ ۶۷
پیش عاقل قصه درد من و مجنون یکیستاختلافی در سخن باشد ولی مضمون یکیست
داغ دل را خواستم مرهم رساندی ناوکیغالبا پنداشتی داغ دل پرخون یکیست
شرط حسنست آن که طاق آن خم ابرو دو تاسترسم خطست این که خال آن لب میگون یکیست
جای سرو قامتت در جان نمی گیرد الفحاش لله کی الف با آن قد موزون یکیست
نیست در دل غیر تو زان رو عزیزی بر دلمقدر دارد در صدف هر گه در مکنون یکیست
نیستم بلبل که هر ساعت نهم دل بر گلیزین همه گل چهره مقصود من محزون یکیست
بر سر من هر که می بیند فضولی دود آهآن تصور می کند کین هم ز نه گردون یکیست