شمارهٔ ۶۶
ای دل بسی ز محنت هجران نمانده استخوش باش کین معامله چندان نمانده است
جان را ز بیم هجر بجانان سپرده امهجری میانه من و جانان نمانده است
از اشک چشم تر زده آبی بر آتشمسوزی که داشت سینه سوزان نمانده است
امیدواریی که دل از یار داشت هستاندیشه که بود ز حرمان نمانده است
شکر خدا ز درد سرم رسته اند خلقدر من ز ضعف طاقت افغان نمانده است
دوران نموده است مداری بکام دلدل را شکایت از غم دوران نمانده است
حیران آن جمال نه چشم منست و بسچشمی نمانده است که حیران نمانده است
جان دادنم به مژده وصل تو آرزوستبا آنکه در فراق توام جان نماند است
دارم فضولی از غم عالم فراغتیگویا دلی که بود مرا آن نمانده است