گنج

شمارهٔ ۶۵

قافیه: انگذشتهاست۸ بیت
عمر دراز من که پریشان گذشته استدر آرزوی گیسوی جانان گذشته است
ذوق وصال اگر نشناسیم دور نیستاوقات ما همیشه به هجران گذشته است
داریم آتشی ز تو در دل که سوختستغیر تو هر که در دل سوزان گذشته است
در دل گذشته است خیال اجل مراهر جا که ذکر غمزه جانان گذشته است
بگذر طبیب از سر درمان درد منبیمار درد عشق ز درمان گذشته است
هر دم بناوک تو که در جان گرفته جادل میل می کند مگر از جان گذشته است
زاهد ز ما مجو سر و سامان که مست عشقز اندیشه بی سر و سامان گذشته است
افغان ز چرخ گر گذرانی چه فایدهچون کار تو فضولی از افغان گذشته است