گنج

شمارهٔ ۵۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انمنمیدانمچرا۷ بیت
باز خونبارست مژگانم نمی‌دانم چرااضطرابی هست در جانم نمی‌دانم چرا
عالمی بر حال من حیران و من بر حال خودمانده‌ام حیران که حیرانم نمی‌دانم چرا
روزگاری شد که بدحال و پریشانم ولیبس که بدحال و پریشانم نمی‌دانم چرا
یار می‌دانم که می‌داند دوای درد منلیک می‌گوید نمی‌دانم نمی‌دانم چرا
نی وصالم می‌رهاند از مصیبت نی فراقدر همه اوقات گریانم نمی‌دانم چرا
نیست کاری کآید از من هر طرف بی‌اختیارمی‌دواند چرخ گردانم نمی‌دانم چرا
درد خود را گرچه می‌دانم فضولی مهلک استفارغ از تدبیر درمانم نمی‌دانم چرا