گنج

شمارهٔ ۴۵

بر باد مده سلسله مشک فشان رامگشای ز پیوند تنم رشته جان را
راز تو نهانست مرا در دل و ترسمچشم ترم اظهار کند راز نهان را
رخساره بهر کسی منما فتنه مینگیزاز هم مگشا رابطه نظم جهان را
آه از دل شیدا که سراسیمه اویمدر عاشقی ما چه گناهست بتان را
ای کاش دلم خون شود از عشق بر آیمتا چند کشم محنت هر غنچه دهان را
ای بخت بخاک در آن گلرخم افکنمگذار که در خاک کشم حسرت آن را
بر یاد خطش اشک روان ساز فضولیزان سبزه تر قطع مکن آب روان را