گنج

شمارهٔ ۴۰۱

رحمی باسیران شب تار نداریبر روز قیامت مگر اقرار نداری
جورست ترا کار و درین کار که هستیبا هیچ کسی جز دل من کار نداری
ای دل پس ازین سلسله عشق مجنبانتاب خم آن طره طرار نداری
ای دیده فرو بند بخون راه نظر رااو می رسد و طاقت دیدار نداری
مردیم پی پرسش ما لب نگشادیاز ناز مگر رخصت گفتار نداری
ای آن که ترا صحبت یاریست تمناگویا خبر از طعنه اغیار نداری
بی واسطه نیست ترا گریه فضولیدر دیده مگر خاک ره یار نداری