شمارهٔ ۴۰۰
نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیماییرفیقی با تو می باید نداری تاب تنهایی
شدم رسوا برافکن برده از رخسار عالم رابخود مشغول کن یکدم نجاتم ده ز رسوایی
رخت را تا ندیدم از تو نامد صد بلا بر مننمی دانم بنالم از تو یا از نور بینایی
ز پا افتاده ام وز سرگذشتم در ره عشقتمسلم گشت بر من رسم و راه بی سر و پایی
از آنم دل نشد جایی مقید ماند سرگردانکه من هر جا که دیدم دل ربایی بود هر جایی
نه چون رویت گلی بشگفت در گلزار محبوبینه چون قدت نهالی زد سر از بستان رعنایی
فضولی چند در بند ریا باشی بحمداللهکه ترک دین و دل کردی نهادی سر به شیدایی