شمارهٔ ۳۹۶
دلا آن به که چون با خوب رویان همنشین باشینباشی غافل از ایام دوری دوربین باشی
مرا ای اشک هر دم پیش مردم می کنی رسوانمی خواهم ترا مطلق که در روی زمین باشی
مرا ای چرخ می خواهی کز آن مه دور گردانیچه کین است این که با من بسته تا کی برین باشی
ترا در خون دل کردم نهان ای مردم دیدهکه چون بر من شبیخون آورد غم در کمین باشی
دلم را آتش اندوه خواهد سوخت می دانممشو غافل چو ساکن در دل اندوهگین باشی
تنم را پر کن از پیکان که چون آیی درون دلز هر آفت که باشد در حصار آهنین باشی
فضولی گرچه رسوایی مجو تدبیر کار از کسچه چاره چون ترا تقدیر می خواهد چنین باشی