گنج

شمارهٔ ۳۹۷

در کبودی فلک چون مه من نیست مهیبر سر هیچ مهی نیست هلال سیهی
روشن از آه نشد ظلمت نومیدی ماوه که مردیم و نبردیم به وصل تو رهی
چو ربودی دل و دینم عوضی کن بوصالبگدایی چه روا ظلم کند چون تو شهی
ای که داری گه و بی گاه نظرها برقیبمی توان جانب ما هم نگهی کرد گهی
هدف تیر تو گشتیم که از گوشه چشمگاه گاهی کنی از دور سوی ما نگهی
جور کردی بمن ای ماه بترس از آهممن نه آنم ز من آزرده شوی بی گنهی
مرد در سعی فضولی و بجایی نرسیدز آن که دریای غم عشق ترا نیست تهی