شمارهٔ ۳۸۱
نه چندانم ضعیف از دوری خورشید رخساریکه تاب آرم گر افتد سایه بر من ز دیواری
فکنده در گمان ضعف تنم باریک بینان راکه در پیراهنم شخصیست یا از پیرهن تاری
خبر از سوز پنهانم کسی دارد که همچون منبود در سینه اش داغی ز درد لاله رخساری
من و وصل تو این طالع کجا دارم زهی دولتمیسر گر شود گاهی مرا از دور دیداری
چنان در ناله کردن شهرتی دارم که اهل دردز من گویند از هر جا برآید ناله زاری
تو جز بر من نکردی جور من مردم ازین شادیکه در عالم نخواهی داشتن جز من گرفتاری
چه می پرسی فضولی کیست در راه وفا آخرپریشان گشته سودایی رسوای بازاری