شمارهٔ ۳۸۲
بهست گور و کفن از قبا و پیرهنیکه پاره پاره نسازند بهر سیم تنی
به تیغ محنت شیرینلبان که دارد تابمگر زمانه بسازد ز سنگ کوهکنی
به پنبههای جراحت نهان چراست تنمچو نیست رسم که باشد شهید را کفنی
مرا مکش به جفا و ستم که می بایدستمگری چو تویی را جفاکشی چو منی
خدای را مده آن زلف پرشکن بر بادکه منزل دل آشفته است هر شکنی
به لطف غنچه مثال دهان تنگ تو نیستدرین که هست چنین نیست غنچه را سخنی
غم خط تو فضولی ز دل برون نکندکه هست جای چنان سبزه چنین چمنی