شمارهٔ ۳۶۵
شد درون سینه دل دیوانه از سودای اوبستم از رگهای جان زنجیرها در پای او
نیست از بی التفاتی گر نبیند سوی منآن که عین التفات اوست استغنای او
جای پیکانت درون سینه کردم چون کنمدل ز جا شد خواستم خالی نماند جای او
کرد روز و روزگارم را بیک دیدن سیهکی مرا این چشم بود از نرگس شهلای او
جان بر آمد یار بهر پرسشم نگشاد لببر نیامد کام من از لعل شکر خای او
بر نخواهم داشت تا روز قیامت سر ز خوابگر شبی در خوابم آید قامت رعنای او
چون نباشم زار و سرگردان فضولی متصلرشته جان بسته ام بر زلف عنبرسای او