گنج

شمارهٔ ۳۶۴

اگر بگذشت مجنون من بماندم یادگار اووگر شد کوهکن هم من کمر بستم به کار او
نمی خواهم که میرد در رهت اغیار می ترسمشود خاک و در آید باز در چشمم غبار او
بآب دیده ام افتاد عکس نوک مژگانشحذر ای مردم غافل ز تیغ آبدار او
ندادم یک نفس از عمر خود کام از لبت جان راچه عمر است این که دارم چند باشم شرمسار او
ز آهم پر شرر شد چرخ کامم بر نمی آردز بیم آن که گردد ساده قصر زر نگار او
ز بهر جاه دنیا ترک دنیا می کند زاهدچرا گر ترک دنیا می فزاید اعتبار او
فضولی کرد دوری اختیار از روضه کویتنرنجد تا سگت از ناله بی اختیار او