شمارهٔ ۳۶۳
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با اوکه می میرم ز غیرت گر کسی گوید سخن با او
ز بیم آن که دردم را به لطفی کم نگرداندنمی خواهم کنم اظهار درد خویشتن با او
ز جان مستغنیم با ذوق داغت زآن که می دانمکه گر بیرون رود جان زنده می ماند بدن با او
از آن رو با تنم میلیست جانم را که می داندز پیکان تو دارد بهره تا هست تن با او
چنان با آتش دل بی تو جانم الفتی داردکه می آرد برون هر دم سر از یک پیرهن با او
چراغی در فلک افروختم از برق آه خودکه هر شب هست روشن قدسیان را انجمن با او
زنم هر روز چتری در چمن از دود دل تا شبز غیرت تا نباشد سایه در سیر چمن با او
فضولی از وصال دوست منعم می کند زاهدغمی دارم که ممکن نیست یک دم زیستن با او