گنج

شمارهٔ ۳۶۲

دل که پنهان است شوق لعل محبوبان دروغنچه بشگفته است اوراق گل پنهان درو
با خیال لعل جان بخش سواد دیده امهست آن ظلمت که باشد چشمه حیوان درو
شد بسودای سر زلف تو جسمم رشته ایصد گره افتاد از تاب غم دوران درو
بحر محنت راست گردابی پر از خاشاک و خسوادی عشقت که عشاقند سرگردان درو
ناوکت بگذشت از جسمم چه جای راحت استبا چنین جسمی که آرامی ندارد جان درو
در غم درج دهانت چون نباشم تنگ دلحقه گم کرده‌ام صد درد را درمان درو
نیست راحت بی‌غم جانان فضولی را دمیدم به دم آن به که افزاید غم جانان درو