شمارهٔ ۳۶۱
کرد ناصح منع من از گریه بی رخسار اوخنده ام آمد میان گریه بر گفتار او
او نه سرمست است من مدهوش محو حیرتمهست او در کار من حیران و من در کار او
نیست دور از نسبتی گر هست حسن التفاتبر دل بیمار من از نرگس بیمار او
عالمی را ناله آم در ناله دارد روز و شبنیست مخصوص من بی دل همین آزار او
دور کج رو خورد چون می خون من تا مست شدمستی او می شود معلوم از رفتار او
دوش پیش چشم پرخون داشتم آیینهدیدمش خونین جگر از حسرت دیدار او
بر فضولی بیش ازین مپسند بیداد ای صنمرحم کن بهر خدا بر نالههای زار او