گنج

شمارهٔ ۳۶۰

قافیه: وددورازتو۷ بیت
سرم را درد بر بالین محنت سود دور از توتنم در بستر بیچارگی فرسود دور از تو
بر آن بودم که چون دور از تو کردم کم شود در دمندانستم که خواهد محنتم افزود دور از تو
بلای هجر بسیارست و ما بسیار کم طاقتنمی دانیم حال ما چه خواهد بود دور از تو
مرا گفتی که خواهی مرد در هجران من بی شکمحالست این سخن کی می توان آسود دور از تو
نماند از ناله تاب صحبت ما همنشینان راکجا شد آن که ما را صبر می فرمود دور از تو
تو آتش پاره من خار ره بر من چو بگذشتیاثر مگذار کز من بر نیاید دود دور از تو
جهان شد تیره در چشم فضولی بی مه رویتفلک هرگز ره راحت به او ننمود دور از تو