گنج

شمارهٔ ۳۵۷

شد واقف از خیال من آن مه بحال مننگذاشت فرق ضعف ز من تا خیال من
بستم خیال کام دگر زآن دهن ولیکاری نکرد هیچ خیال محال من
گفتم سگ توام سبب اینست غالباکز من چنین گریخته وحشی غزال من
گفتم ز رشک بر ورق لاله نقطه ایستگفتم این کنایه ایست ز رخسار و خال من
بی خط سبز و زلف سیاه تو شاهدستبر روی زرد من رقم اشک آل من
سر زد ز چاک سینه من آتش درونمن مرغ آتشین پرم اینست بال من
سودای عقل کرد فضولی مرا ملولحرفی ز عشق گوی بدفع ملال من