گنج

شمارهٔ ۳۵۱

نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از منکه افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من
مگر از خاکساریهای من کردند آگاهشکه بنشستست بر آیینه طبعش غبار از من
نسودم بر کف پای لطیفش خار مژگان راچه باشد موجب رنجیدن آن گل عذار از من
ازو این زهر چشم و چین ابرو نیست بی وجهیادای ناخوشی سر زد مگر بی اختیار از من
زنم سر بر زمین هر جا روم چون آب زین غصهکه دامن می کشد آن سرو می گیرد کنار از من
بدادم جان نکردم یار را رسوا بشرح غماگر می بود مجنون زنده می آموخت کار از من
فضولی کرد سرگردان مرا بی ماه رخسارینمی‌دانم چه در دل داشت دور روزگار از من