گنج

شمارهٔ ۳۵۰

شد آن گل چهره باز از خانه با عزم سفر بیرونمرا صد قطره خونابه شد از چشم تر بیرون
مگر خورشید در عشقت قبایی می درد هر شبکه از جیب دگر می آورد هر صبح سر بیرون
درون پرده شد از شرم رویت آفتاب امشبندارد آبرو زین پرده گر آید دگر بیرون
ز حسرت آه آتشناک از دل می کشم هر گهکه آید تیر خون آلوده او از جگر بیرون
خیال نوک مژگانت گر افتد در دل دریانخواهد آمدن ناسفته از دریا گهر بیرون
نمی دانم چرا عشاق را کشتند در کویشنکشتند آنچنان آن قوم را کاید خبر بیرون
فضولی می رسد در دهر هر دم محنتی بر منبباید رفت زین محنت سرای پر خطر بیرون