گنج

شمارهٔ ۳۴۹

غم لعل ترا در سینه جا کردم که جان است اینتمنای حیات جاودان دارم از آن است این
مکن لیلی وش من گوش بر افسانه مجنونحدیث درد من بشنو که به ز آن داستان است این
ز شرم صورت خوب تو می گردد پری پنهانچه حاجت من کنم اظهار این معنی عیان است این
لگدکوب رقیبت شد تن اندوه پروردممگو تن پیش سگ افتاده مشتی استخوان است این
هوا از شاخ گل پیکان خونین می کشد گویابدل خوردست تیر رشک قدت را نشان است این
قرارم برد رفتارت سرشکم ریخت گفتارتچه قد دل‌ستان است آن چه لعل درفشان است این
فضولی می‌رسد هرشب به مه فریاد و افغانتشبی آن مه نمی‌پرسد چه فریاد و فغان است این