شمارهٔ ۳۵۲
زدی چو در دلم آتش مکش چو شعله سر از منچو شمع سوختنم بین مباش بی خبر از من
نشان عشق تو سوز دل من است می سوزمچنان که هیچ نماند نشان ز تو اثر از من
مرا چو سوختی از بردن دلم حذری کنمن آتشم چه رسانی بدامنت شرر از من
جز این که منع ز نظاره جمال تو کردمچه کرده ام که بگرداند روی چشم تر از من
مرا ز خواری از آن بیش شد الم که مبادابخواریم نگرد یار و کم کند نظر از من
بنیستی شدم آگه ز سر درج دهانتگمان نبود مرا هم که آید این هنر از من
براه عشق فضولی اگر چه آمده مجنوننبوده بیشتر از من نرفته بیشتر از من