گنج

شمارهٔ ۳۴۱

داریم در زمانه بد طالع زبونطالع چنین زمانه چنان چون کنم چون
خور نیست هر سحر پی آزار ما فلکدستی ز آستین جفا می کند برون
کم دیده ایم بر رخ زرد و سرشگ آلرنگ ترحم از روش چرخ نیلگون
خون می رود ز دیده ما بس که چون شفقبی مهری فلک دل ما کرده است خون
ما دون نه ایم گر نکند میل دور نیستبا غیر جنس خود نه عداوت سپهر دون
فرهاد دید رحمت سیر ره بلاپیچید پای عجز بدامان بیستون
از ذکر جور دور فضولی ترا چه سودکم گوی نگشته که از آن غم شود فزون