شمارهٔ ۳۴۲
تو نیز افکنده ای ، ای چرخ ، مهرِ خود به ماهِ من،رقیبم گشته ای ، مشکل که گردی نیک خواهِ من
سر بی داد من داری فلک بر گرد زین عادتنه بر من رحم بر خود کن بترس از برق آه من
چه حال است اینکه ، هر گَه سویِ آن خورشید رَه جُستم،مرا چون سایه دامن گیر شد بخت سیاه من
مرا در ظلمت غم میل طوف خاک آن در شدچراغی بر فروز ای آتش دل پیش راه من
نکو رویان ز من برگشته اند آیا چه بد کردمچه باشد موجب رنجش چه شد یارب گناه من
فلک را گر بلایی هست بر من می شود نازلچه سلطانم که آسودست عالم در پناه من
فضولی قید عقل از من مجو من بنده عشقممطیعم تا چه فرماید چه گوید پادشاه من