شمارهٔ ۳۳۹
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزونهست ابروی تو ما را سر خط مشق جنون
دل قدت را دید لعلت راست مایل مدتیستمی کشم از دل ملامت می خورم از دیده خون
دیده می ریزد درون از چاکهای سینه امدل ز راه دیده هر خونی که می آرد برون
عاشق از حال دل پر خون چه حاجت دم زندمی توان دانست از رنگ سرشگ لاله گون
رشته پیوند خود با تارهای زلف اوکرده ام محکم ولی می ترسم از بخت زبون
پنبه ننهاد کس بر داغهای سینه امکآتشی در سینه اش نگرفت از سوز درون
بهر دنیا منت دونان فضولی تا به کیدل به عالیهمتی بردار از دنیای دون