گنج

شمارهٔ ۳۳۷

قافیه: انایدبرون۷ بیت
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برونکی غم آن راحت جانم ز جان آید برون
می مده ساقی مکن کاری که ناگه پیش خلقسر لعل او بمستی از زبان آید برون
خواستم کآرم خدنگش را برون از استخوانباز ترسیدم که مغز استخوان آید برون
دل ندارد طاقت سوز درونم کاشکیخون شود وز راه چشم خون فشان آید برون
بر قد خم گشته ام رحمی بکن ز آهم بترسسرو من مگذار کین تیر از کمان آید برون
دی برون آمد شدم رسوای عالم اینچنینآه اگر امروز دیگر آنچنان آید برون
چون نمودی رخ فضولی را مران از کوی خودبلبل گل دیده از گلشن چه سان آید برون