گنج

شمارهٔ ۳۳۶

دوش در مجلس نگاری بود همزانوی منعیشها می کرد دل تا صبح از پهلوی من
یار وحشی طبع و من معتاد الفت چون کنمآفت من خوی او شد محنت او خوی من
چند می نازی فلک با ماه نو چندین منازباش تا پیدا شود ماه هلال ابروی من
بر رهش افتاده ام بگشاده چشم انتظاروه چه باشد گر کند گاهی نگاهی سوی من
چون توانم بی بلا باشم چنین کز هر طرفصد بلا آویخته بی زلفت از هر موی من
سوی من مگذر مبادا سر نهم بی اختیاربر رهت پای تو آزاری کشد از روی من
گفتمش ای شه فضولی هم غلام تست گفتکیست او کی آمد و جان یافت جا در کوی من