شمارهٔ ۳۳۵
به جان دور از تو ای شمع از غم شبهای تارم منمرا شب گشت از غم چند شب را زنده دارم من
مقیم گوشهٔ تنهاییم، کارم فغان کردنچه حالست این که دارم؟ در کجایم؟ در چه کارم من؟
ترا منع از رخ او کردهام ای مردمِ دیدهبه رویت چون گشایم چشم؟ از تو شرمسارم من
نشد زایل ز من آن بیقراری در غمِ عشقتغم عشق تو شد افزون ولی در یک قرارم من
گر از نظارهام بد میبری مگشا نقاب از رخچه سود از منع من در دیدنت بیاختیارم من
ز حالم مردم صاحبنظر دارند آگاهیچه میدانند بیدردان خراب چشم یارم من
به آب دیده تسکین حرارت چون دهم خود رافضولی کشتهٔ لعلِ بُتانِ گلعذارم من