شمارهٔ ۳۳۳
اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردانچو گردانیده سرگشته ام سرگشته تر گردان
من از جان ناامیدم تیر خود بر من مکن ضایعاگر داری دوایی صرف بیمار دگر گردان
در آور جلوه تا خون دل ما ریزد از مژگاننهال ناامیدیهای ما را بارور گردان
بده تار شعاع دیده را پیوند با زلفتزمانی رشته آن زلف را مد نظر گردان
کمال حسن می خواهی مگردان روی از عاشقمه رخسار خود را مطرح نور بصر گردان
سواد چشم تر بگداخت از برق غم هجرتبیا و خال مشگین را سواد چشم تر گردان
ز دوران مخالف چند درد سر کشد ساقیفضولی را به یک جام لبالب بی خبر گردان