گنج

شمارهٔ ۳۳۱

نی همین سرگرم سودای بتان تنها منمهر که باشد عشق می ورزد همین رسوا منم
تاری از زلفیست در هر تن که می جنبد رگینی همین در بند محبوبان مه سیما منم
حیرتی دارم که در هر جا که باشد پیکرمکس نمی داند که این نقشیست از من یا منم
بوده ام دلبسته هر تار مویت مدتیآنکه ورزیدست سودای تو مدتها منم
زین ستم کز دست من امروز دامن می کشیآنکه خواهد دست زد در دامنت فردا منم
جای گر زیر زمین سازم ز بیم غم چه سودروی بر من می نهد سیلاب غم هر جا منم
اعتباری نیست دنیا را فضولی پیش ماترک دنیا کرده ای گر هست در دنیا منم