گنج

شمارهٔ ۳۲۹

چرا نگاه بدور رخت بماه کنمکه چون نگاه کنی بر زمین نگاه کنم
جدا ز شمع جمال تو تا بکی شبهاچراغ خلوت خود را ز برق آه کنم
ز ناز بر سر من پا نمی نهی تو اگرهزار بار سر خویش خاک راه کنم
باشک و آه کنم عشق را بخود ثابتچه لایق است که دعوای بی گواه کنم
خوش آن شبی که دهم ساز بزمگاه سرورخیال روی ترا شمع بزمگاه کنم
بهر گناه قصاصم اگر تو خواهی کردنه عاقلم عملی کز بجز گناه کنم
فضولی از خط و زلف بتان گرفت دلمبسهو نامه خود تا بکی سیاه کنم