گنج

شمارهٔ ۳۲۸

دل بصد عقد بجعد سر زلفت بستمشکر الله ز غم گم شدن او رستم
چشم دارم که شود هستی من صرف غمتغیر ازین نیست مراد دل من تا هستم
چه کشم بهر می از ساقی دوران منتلله الحمد من از جام محبت مستم
هر کرا هست غم من ز تو پرسد حالمکه من از خویش بریدم بتو تا پیوستم
دل نبود آنکه سپردم بتو ای سنگین دلشیشه بود که بر سنگ زدم بشکستم
یا بدامان تو یا بر سر خود خواهم زدبا سر و کار دگر کار ندارد دستم
منم آن شمع فضولی که بامید وصالتا نمردم بره او ز طلب ننشستم