گنج

شمارهٔ ۲۹۳

بدلبری سر و کاری درین دیار ندارمدرین دیار چه مانم چو هیچ کار ندارم
مرا نمی شمرد آن مه از سکان در خودبرون روم چو درین شهر اعتبار ندارم
مصیبت است بغربت غم هجوم رقیبانخوش است این که درین ملک هیچ یار ندارم
کمند شوق مرا می کشد بمأمن اصلیدرین نشیمن حیرت ازان قرار ندارم
ندیم روضه انسم چو بلبلان هواییهوای دیدن این باغ و این بهار ندارم
ربوده است ز دست من اختیار نگاریچه گونه یار دگر گیرم اختیار ندارم
ز فیض فقر فضولی همین سعادت من بسکه اختلاط با بنای روزگار ندارم