شمارهٔ ۲۹
من به غم خو کردهام جز غم نمیباید مراور ز غم ذوقی رسد آن هم نمیباید مرا
گر گریزانم ز خود در دشت عزلت دور نیستوحشیم جنس بنیآدم نمیباید مرا
کس نمیخواهم که بینم گر همه چشم من استاختلاط مردم عالم نمیباید مرا
ساقیا چون می دهی بخش مرا بر خاک ریزمی نمینوشم دل خرم نمیباید مرا
میدهد رخت نشاطم را به سیلاب سرشکبیجمالت دیده پر نم نمیباید مرا
با سفالی قانعم پر درد در کوی مغانمسند جمشید و جام جم نمیباید مرا
با جفای او فضولی از وفا مستغنیمبا جراحت خوشدلم مرهم نمیباید مرا