شمارهٔ ۳۰
نم نماند از تاب خورشید رخت در خاک ماچون نگرید چون بگرید دیده نمناک ما
تا ز سوز سینه ما گشت پیکان تو آبشست گرد غیر را از صفحه ادراک ما
عاشقی باید چو بت از سنگ و بی باک از جفاتا کند جوری بکام دل بت بی باک ما
رام شد شمعی که چون آتش سر از ما می کشدکرد آخر کار خود تأثیر عشق پاک ما
دل بلای جان بی خود گشت و جسم بی قرارآتشی افکند عشقت در خس و خاشاک ما
گشت دل صد پاره و بهر تماشای رختکرد هر سو سر برون از سینه صد چاک ما
گفتمش از خود فضولی را میفکن دور گفتنیست این صید محقر قابل فتراک ما