شمارهٔ ۲۸
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرارفته رفته جمع شد اسباب تنهایی مرا
چند بر من رو نهد هر جا که باشد محنتیدل گرفت از صحبت یاران هر جایی مرا
گر نیندازم نظر بر عارضت از صبر نیسترشک می آید بدیدارت ز بینایی مرا
گر بمیرم با کسی هرگز نگویم درد دلدرد پنهانست بی شک به ز رسوایی مرا
کرد مستغنی ز فرش خاک و چتر آسماندر بساط شوق ذوق بی سر و پایی مرا
سر نمی پیچم ز فرمان تو ای سلطان عشقبنده فرمان پذیرم هر چه فرمایی مرا
قصه فرهاد و مجنون را فضولی کس نخواندتا بر آمد نام در عالم به شیدایی مرا