شمارهٔ ۲۷
بستی گره از بهر جفا زلف دو تا رابرداشتی از روی زمین رسم وفا را
تا بسته مژگان تو گشتیم بغمزهزد چشم تو بر هم همه جمعیت ما را
کس نیست که آیین جفا به ز تو داندآیا ز که آموختی آیین جفا را
از دایره چرخ کشیدم سر همتتا چند کشم منت هر بی سر و پا را
عمریست براهت شده ام خاک که گاهیآیی سوی من بوسه زنم آن کف پا را
هر لحظه بمن می رسد از چرخ بلاییدامیست قد خم شده ام مرغ بلا را
گر قصد دل و دین فضولی کند آن بتناصح مده آزار مکن منع خدا را