گنج

شمارهٔ ۲۶

شبی آمد به خوابم یار و برد از دیده خوابم راسبب آن خواب شد بیداری چشم پر آبم را
ز باد تند ناصح موج دریا بیش می گرددچه سود از کثرت پندت دل پر اضطرابم را
بتی دیدم روان شد خون دل از دیده ام هر سوفلک در بزم غم بر سنگ زد جام شرابم را
درون دل به تیغ شوق شد پر کاله پر کالهچه داند چیست مضمون هر که نگشاید کتابم را
نمی خواهم که از خوبان شکایت بر زبان رانمهمان بهتر نپرسد هیچ کس حال خرابم را
چو تاری گشته ام از ضعف و ضعفم پیش می گرددفلک هر چند می گرداند افزون پیچ و تابم را
فضولی نیست امکان وفا در مردم عالممدان بیهوده زین جمع پریشان اجتنابم را