گنج

شمارهٔ ۲۸۱

نوخطان را دوست می‌دارد دل دیوانه‌اممن چو مجنون نیستم در عاشقی مردانه‌ام
خضر می‌گویند بر سرچشمه‌ای برده ست راهقطره ای گویا چکیده جایی از پیمانه‌ام
عقل را هر لحظه تکلیفی‌ست بر من در جهانبی‌تکلف ، با عجب دیوانه ای هم‌خانه‌ام
درد دل با سایه می‌گویم نمی‌یابم جوابغالبا او را به خواب انداخته افسانه‌ام
متصل از درد عشق و طعنه عقلم ملولمی‌رسد هردم جفا از خویش و از بیگانه‌ام
تا کشیده بر گلت از سنبل مشکین‌نقابمی‌خلد صد خار هردم بر جگر از شانه‌ام
به که بردارم فضولی رغبت از ملک جهاننیستم گنجی که باشد جای در ویرانه‌ام