شمارهٔ ۲۸۰
هر لحظه صد جفا ز بلای تو میکشمعمریست جان من که جفای تو میکشم
جور فلک نمیکشم از بهر کام خودگر میکشم برای رضای تو میکشم
دانستهام که رسم وفا نیست در بتانبیهوده انتظار وفای تو میکشم
هردم هزار ساغر خونابه از جگربر یاد لعل روحفزای تو میکشم
فرهاد و کوه کندن او را چه اعتبارعاشق منم که بار بلای تو میکشم
هرشب به ماه میکشم از آه صد علمبنگر چهها ز شوق لقای تو میکشم
در عاشقی همین نه فضولی یگانه استمن هم جفای زلف دوتای تو میکشم