شمارهٔ ۲۷۸
بسته شد بر رشته جان موی گیسوی تواممی کشد هر سو که می افتد گره سوی توام
بس که می گردد بگرد ماه رخسارت ز رشککرد مانند سر مویی سر موی توام
در دل از تأثیر مهرست این که همچون ماه نومی فزاید متصل سودای ابروی توام
تیر رشک است این که زد خورشید بر من روز وصلیا بسر افکند سایه قد دلجوی توام
کرد بیرون از سرم کویت هوای روضه راحسرتی نگذاشت در جانم سگ کوی توام
تو گلی من خار عمری دادمت خون از جگرچون شگفتی بی نصیب از دیدن روی توام
شوق بد خوییست هر ساعت فضولی در سرتخوی بد داری بسی آزرده خوی توام