شمارهٔ ۲۷۷
خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنمسر چون حباب صبحدم از خون برون کنم
گفتم هوای عشق تو بیرون کنم ز دلدل را سر اطاعت من نیست چون کنم
تا کی بیاد عارض گلگون گلرخانرخسار خود بخون جگر لاله گون کنم
بر زخم سیه پنبه نه از بهر مرهم استخواهم که سوز آتش دل را فزون کنم
سودای دل بذکر لبت کم نمی شوددیوانه را چه فایده گر صد فسون کنم
دیوانه را بهر دو جهان اجتناب نیستناصح ز عقل نیست که ترک جنون کنم
ریزم بخاک سینه فضولی ز دیده آبباشد که دفع آتش سوز درون کنم