شمارهٔ ۲۷۴
آتشین رویی کز او چون شمع با چشم ترمزنده خواهم شد پس از مردن گر آید بر سرم
سوختم ناصح مده پندم مبادا کز دمتبر فروزد آتشی گر هست در خاکسترم
خار خاکستر شود ز آتش منم آن آتشیکز جفا خاکسترم گشتست خار بسترم
مردم چشمم ز تاب مهر رخسارت گداختهست بیم صد بلا زین احتراق اخترم
بی رخش بر سوز من گر شمع خندد دور نیستآتشی نادیده می سوزد تن غم پرورم
شعله است از چاکهای پهلوی من سر زدهیا منم پروانه بگرفتست آتش بر تنم
کفر می خوانند بی دردان فضولی عشق راگر درین اهل ریا اسلام باشد کافرم