شمارهٔ ۲۷۲
بی خط سبزت شبی هر جا که منزل داشتمتا سحر چون سبزه پا از رشک در گل داشتم
دوش شمعی بود همرازم که از روشن دلیبود او را بر زبان من هر چه در دل داشتم
بود اسباب کمال رفعتم چون مه تمامچون نباشد آفتابی در مقابل داشتم
بود صد فرهاد را بر صورت حالم حسددر نظر تا نقش آن شیرین شمایل داشتم
بر من دیوانه تشویش خرد حکمی نداشتسوری از سودا حصاری از سلاسل داشتم
آفرین ای زورق ساغر رهاندی از غمممن درین دریا کجا امید ساحل داشتم
گر تهی دستم ز دین و دل فضولی دور نیستعشق بربود از کف من آنچه حاصل داشتم