گنج

شمارهٔ ۲۷۱

بنایی از حباب اشک چشم خون فشان کردمهوایت را درو از دیده مردم نهان کردم
ز جان بیرون نمی شد لذت عشقت بآسانیمرا گفتی که ترک عشق من کن ترک جان کردم
دل خون گشته میل خاک پایت داشت دانستمز چاک سینه بگشادم دری وانرا روان کردم
ز انجم تیر آهم داد گردون را سبکبارینشان نگذاشتم از کوکبی کانرا نشان کردم
نشد از سیر گردونم زمانی کام دل حاصلغلط کردم که نقد عمر خود را صرف آن کردم
صدای سیل اشکم کرد اظهار غم عشقتبتقریر عجب این راز پنهان را بیان کردم
فضولی صبر در عشق بتان از من نمی آیدبسی خود را درین کار خطرناک امتحان کردم