گنج

شمارهٔ ۲۷۰

قافیه: راوردم۷ بیت
درون خانه چشم آن صنم را تا در آوردمدر این خانه را از پاره های دل بر آوردم
سزد گر جان فشانم بر درت کین نقد را بر کفز اقلیم عدم بهر نثار این در آوردم
گرفتم کاکلت را بر سرم افتاد سودایتبدست خویشتن خود را بلایی بر سر آوردم
نمودی رخ ز تاب مهر رویت خشک شد دردمز بهر گریه هر آبی که در چشم تر آوردم
مصور یافتم پیش نظر صد فتنه را صورتبدل هر گه خیال آن بت مه پیکر آوردم
نهال باغ دردم تازه تازه نعل و داغم بینبهار هجر دیدم برک بنمودم بر آوردم
فضولی زان سبب آید مرا این گریه بر گریهکه یاد از خنده های آن لب جان پرور آوردم