گنج

شمارهٔ ۲۶۹

قافیه: انم۷ بیت
گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانمکه زد دستی و گرد تن فشاند از دامن جانم
ز کف دامان رسوایی نخواهم داد تا وقتیکه گردد خاک پیراهن لحد چاک گریبانم
چو مردم در تجرد به که باشم از کفن عارینمی خواهم که گرد قید بنشیند بدامانم
منه روز اجل بار کفن ای همنشین بر منکفن از پنبه های زخم بس بر جسم عریانم
دهد لوح مزارم چون زبان شرح غم هجرتاجل دور از تو چون سازد بزیر خاک پنهانم
ز مژگان التماس گرد راهت می کند مردمکه می مالد دمادم روی خود بر پای مژگانم
فضولی محنتم را از لحد تسکین نشد حاصلدری دیگر گشود این رخنه بر زندان هجرانم