شمارهٔ ۲۶۷
به دل مهر تو کردم نقش و چشم از غیر بر بستمدر آوردم درون خانه شمعی را و در بستم
بلا دیدم که از چشمست بر دل خاک راهت رابخوناب جگر گل کردم و این رهگذر بستم
شکاف سینه را گر دوختم پیش تو معذورممرنج از من که بر دل از حسد راه نظر بستم
ربودی باز خواب از چشم من ای اشک آه از توگشادی رخنه کان را بصد خون جگر بستم
بامیدی که مقبول خیال عارضت گرددز اشک لاله گون پیرایها بر چشم تر بستم
تو این فرهاد بنشین گوشه چون نقش خود زین بسکه بهر کندن کوه ملامت من کمر بستم
فضولی بسته قید جهان بودم بحمداللهازان برداشتم دل بر بتان سیمبر بستم