گنج

شمارهٔ ۲۶۶

چنان در دوستی دل بسته آن قد دلجویمکه جز من هر که او را دوست دارد دشمن اویم
بغمزه می رباید دل بابرو می ستاند جانچه چشمست آن چه ابرو کشته آن چشم و ابرویم
بپیکانش گرانی بر تن بیمار می خواهمکه نتوانند بردن بعد مردن زان سر کویم
نباشد دوختن چاک دلم را در غمت ممکناگر سوزن شود بر رشته تن هر سر مویم
سزد گر سر نهد بر پای مژگان مردم چشممکه بگشادست درهای بلا در عشق بر رویم
چه بختست این که گر یک دم کنم جا پهلوی شمعیچو سایه می شود پیدا رقیبی هم بپهلویم
فضولی صد بلا زان ماه اگر بینم عجب نبودکه او شوخ بلا انگیز و من رند بلا جویم