شمارهٔ ۲۶۵
جان را به لعل چون شکرت تا سپردهامدیدست لذتی که من از رشک مردهام
شوق تو رهنمای وجودم شد از عدمنی من به اختیار خود این ره سپردهام
در غربت وجود که وادی حیرتستجز درگه تو راه به جایی نبردهام
نقد سرشکم از در انجم زیاده استشبهای غم همین و همان را شمردهام
بهر قبول نقش خطت نقش غیر راعمریست از صحیفه خاطر ستردهام
ساقی بیا که باز می نابم آرزوستتا کی غم زمانه بدارد فسردهام
در پردههای دیده فضولی نماند نماز بس که بهر گریه دمادم فشردهام